تا به نوشتن دست میبرم، همه‌چیز نیست میشود - تاریخ: 1405/6/10 ساعت: 1:40
нαм∂αм دُختــَــرِ مــــــآه تا به نوشتن دست میبرم، همه‌ چیز نیست میشود ... قول داده بود بعد از تولدم دوباره بهت برگردم اما انگار هیچ چیزی برای تعریف کردن نیست... سه شنبه سی ام خرداد ۱۴۰۲ | 11:20 |  بیوگرافی من مینویسم تا … چیزی نوشته باشم… برای نوشتن دلیل ندارم فقط کافیست قلم و کاغذ باشد و دست های ...
پرندهٔ کوچیک زندگی - تاریخ: 1405/6/10 ساعت: 1:40
مشغول چشیدن خورشت بودم- مامان مامان برگشتم و به عقبم نگاه کردم - جانم مامان جان؟هر چی نگاه نگاه کردم ندیدمش- یونا؟ پسرم؟ کجایی مامان؟دوباره صداش از پشت سرم اومد : ماماندور خودم چرخیدم و خندیدم - فسقلی بازیت گرفته؟صدای خنده هاش توی خونه پیچید- بااااشه خوب قایم شو که الان میام پیدات میکنم با شیطنت صدا...
تو هم دیوونگی کردی؟! - تاریخ: 1405/6/10 ساعت: 1:40
- چشمهبه دست هایی که میلرزید نگاه کردم - چشمهمی‌لرزیدم ، به سختی خودم رو به آغوش کشیدمتکرار کرد : چشمه - چرا جوابمو نمیدی؟لبهام از خشکی ترک برداشته بود ، گلوم میسوخت ؛ با بغض نگاهش کردم ، مگه نمیفهمید؟!- چشمه سردته؟ باهام حرف بزن!خودم رو نئنو وار تکون میدادم ، به سختی لب باز کردم : میگن تو نیستی! می...
لطفا نظر - تاریخ: 1405/6/10 ساعت: 1:40
میشه یه خواهش ازتون بکنم؟میشه اگه اومدین برام کامنت بذارید و ادرس وبلاگتونم حتما بذارید؟! تو این مدت نبودنم خیلی از دوستام و وبلاگاشونو گم کردم...ممنون میشم بیاین پیداتون کنم.
محبوب دل ما - تاریخ: 1405/6/10 ساعت: 1:40
ولی جان دل... حیف نیست شما معشوق جان ما نباشی؟!غذاهای رنگارنگ را یاد ندارم ، اما برایت رنگارنگ میپوشم و هزار رنگ میشوم... نمیدانم... شاید هم سخت بپنداری ام...! آخر دست من نیست که ذات من همراه با ماه تولدم در همین نوسانات گیر افتاده است! ناز و کرشمه را هیچگاه نیاموختم... لینک آموخته ام ساده اما از ته...
شما چه خبر؟! - تاریخ: 1402/2/8 ساعت: 17:43
اومدم سری بزنم به وبلاگ ، توی بروز شده ها یه متن توجهمو جلب کرد ، از خونواده گفته بود ، چقدر درکش میکردم ، اومدم تا لینک یکی از پستا رو براش بفرستم ، چند تایی از پستا رو تو این هین و بین کشتن خوندم ، چقدر تغییر کرده قلمم! چقدر خودمونی تر مینویسم! گرچه هنوز هم میتونم همین حرف ها رو عین سوسیس ای لای ا...
این روزا با خودمم غریبه ام...! - تاریخ: 1402/2/8 ساعت: 17:43
من مینویسم تا … چیزی نوشته باشم… برای نوشتن دلیل ندارم فقط کافیست قلم و کاغذ باشد و دست های من که حرفهایی که حتی خودم نمیدانم از کجا میآیند روی کاغد سفید خط بیندازند،نوشتن هویت پنهان اما واقعی من است. و همه آنچیزی که میخواهم باشم...من می نویسم! چون زندانبان نیستم . واژگان را نمی توانم در ذهنم به بند...
بپرسید - تاریخ: 1402/2/8 ساعت: 17:43
من مینویسم تا … چیزی نوشته باشم… برای نوشتن دلیل ندارم فقط کافیست قلم و کاغذ باشد و دست های من که حرفهایی که حتی خودم نمیدانم از کجا میآیند روی کاغد سفید خط بیندازند،نوشتن هویت پنهان اما واقعی من است. و همه آنچیزی که میخواهم باشم...من می نویسم! چون زندانبان نیستم . واژگان را نمی توانم در ذهنم به بند...