- چشمه
به دست هایی که میلرزید نگاه کردم
- چشمه
میلرزیدم ، به سختی خودم رو به آغوش کشیدم
تکرار کرد : چشمه
- چرا جوابمو نمیدی؟
لبهام از خشکی ترک برداشته بود ، گلوم میسوخت ؛ با بغض نگاهش کردم ، مگه نمیفهمید؟!
- چشمه سردته؟ باهام حرف بزن!
خودم رو نئنو وار تکون میدادم ، به سختی لب باز کردم : میگن تو نیستی! میگن یه توهمی!
- مگه تو منو نمیبینی؟
سری به نشونه تایید تکون دادم
- مگه صدامو نمیشنوی؟
دندونام به هم میخورد سرگیجه اذیتم میکرد بازم هم سری تکون دادم
- چرا حرف نمیزنی؟!
دستمو روی دهنم گذاشتم و با ضعیف ترین صدای ممکن پچ زدم - اگه باهات حرف بزنم میشنون دوباره میبرنت! ازم میگیرنت!
اشکم چکید - نرو! تروخدا نرو! اذیتم میکنن...
- من نمیرم من همیشه باهات بودم ، یادته؟! از بچگیت... ما با هم بزرگ شدیم ، کی تنهات گذاشتم؟!
- بودی بودی بودی بودی... نگاهم به دستهای کبودم افتاد
هیستیریک و هراسون دست های پاره پاره ام رو نشون دادم تکرار میکردم - ببین ببین ببین ببین ببین ببـ....
در اتاق باز شد ، دخترکی با لباسی صورتی و روسری سه گوش صورتی کمرنگ با خنده وارد شد ، دیوانه وار میخندید توی خودم جمع تر شدم ؛ پرستاری سفید پوش همراهش بود با ترس نگاهش میکردم
- صدای بهزاد از پشت سرم اومد - من همینجام
زمزمه کردم : میدونم!
با شنیدن صدام توجه پرستار بهم جلب شد ، دخترک رو به روی تخت دراز کرد ، به سمتم اومد که خودم رو عقب کشیدم - من خوبم من خوبم من خوبم بخدا خوبم
- هیییش میدونم آروم باش
دائما سرمو به چپ و راست تکون میدادم - نبرش ازم نگیرش خواهش میکنم
سرمو سمت بهزاد برگردوندم - نجاتم بده مگه نمیگی اینجایی منو از اینجا ببر...
رعشه به تنم نشسته بود ، میلرزیدم ؛ نگهم داشت و سوزن رو توی بازوم فرو کرد.
با بغض و بی جون رو به پرستار لب زدم - اون تنها کسیه که برام باقی مونده!
همونجور که کم کم رو به خاموشی میرفتم ، دخترک همچنان میخندید با قهقه حرف هاشو سمتم روانه میکرد - تو هم دیوونگی کردی؟!
تار میدیدمش وسط خنده به گریه افتاد صداها برام رفته رفته گنگ میشد با هق هق گفت : میدونی این یعنی دیگه پیشش برنمیگردی؟!
و باز هم با امید دوباره دیدنش به تاریکی فرو رفتم...!
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل رحیمی