خرید بک لینک

مشغول چشیدن خورشت بودم

- مامان مامان

پرندهٔ کوچیک زندگی...

برگشتم و به عقبم نگاه کردم - جانم مامان جان؟

هر چی نگاه نگاه کردم ندیدمش

- یونا؟ پسرم؟ کجایی مامان؟

دوباره صداش از پشت سرم اومد : مامان

دور خودم چرخیدم و خندیدم - فسقلی بازیت گرفته؟

صدای خنده هاش توی خونه پیچید

- بااااشه خوب قایم شو که الان میام پیدات میکنم

با شیطنت صداش میکردم - گرگمووو گله میبرممم

جیغ میکشید - چوپون دارم نمیذارم

بالاخره پیداش کردم و آغاز کردم به قلقلک دادنش ، روی پام نشوندمش

با همون زبون بچه گونش برام صحبت میکرد کارتون به‌روزی که با هم دیده بودیمو تحلیل میکرد ، با لبخند به شیرین زبونیش نگاه میکردم ، به سمتم چرخید - مامان حیوون بازی کنیم؟

لبخندی از ته دل زدم - آره عزیز مامان بشین تا برم برات بیارم

سبد حیواناتش و لگو هاش رو برداشتم و اوردم و کنارش گذاشتم و همونطور که به سمت آشپزخونه میرفتم گفتم : تا تو بچینی مامان بره خوراکی های خوشمزه برا پرنده کوچولوش بیاره ، باشه مامان؟

سرشو کج کرد و چشمی گفت ، بیسکوییتای شکل دارشو با با شیرش برداشتم و به سمتش رفتم ، دست کشیدم میون موهاش و زمزمه کردم «یونای مامان»

شیر و بیسکوییتشو توی سینی کنارش گذاشتم و کنار پسرم نشستم و شروع کار کردیم بازی کردن...

با لگو ها براش باغ وحش میساختم ، میخندید و صدای حیوونا رو در‌میاورد و با خندش میخندیدم

آغاز کردیم به خوندن :«بع بع بع صداش می آد چوپون با بره هاش می آد...»

با صدای چرخیدن کلید توی قفل سرم به سمت در چرخید قامت یسنا توی در آشکار شد : یلدا؟ داری چی کار میکنی؟

قبل اینکه بهش جواب بدم صدای یونا دراومد: مامان برای فیلمم جا درست میکنی؟

به روش لبخندی پاشیدم : آره مامان جان ، ولی الان خاله اومده اول برا خاله به به بیارم

یسنا بی جون زمزمه کرد - یلدا؟!

- جانم آبجی خوش اومدی بیا تو چرا دم دری

فیلو از دست یونا گرفتم - مامان جان برو خاله رو بیار با خاله بازی کن تا من بیام

وارد آشپزخونه شدم - یسنا چی میخوری؟ یسنا؟

جوابی نداد ، برگشتم هنوز دم در بود و با تلفن صحبت میکرد - فقط بیا!

سوالی نگاهش کردم و با دست پرسیدم کیه ، با سر جواب داد هیچکی ، دوباره سمت آشپزخونه رفتم برای خودمون قهوه ریختم و با شکلات اومدم ، نالون سر مبل نشسته بود - چیزی شده؟

حرفی نزد فقط سری به نشونه مخالفت تکون داد ، قهوه ها رو سر میز روبروش گذاشتم و بیخیال ازش گذشتم و دوباره سمت یونا رفتم

- یونا مامان پیش خاله رفتی؟

پچ زد - خاله ناراحته!

- باشه عزیزم

شروع کار کردم ساختن محوطه برای فیل

- مامان

- جان مامان؟

صدای یسنا بلند شد - یلدا

دوباره یونا به وسط ماجرا پرید - ماشینامو میاری؟

- آره مامان جان

رو کردم سمت یسنا - جانم ابجی؟ تو چرا نمیخوری چیزی؟

- میخورم

سمتش رفتم و سرشو بوسیدم - بخور دورت من برم ماشینای یونا رو بیارم

وحشت زده نگاهم میکرد - برو

سمت اتاق یونا رفتم و زیر انداز خیابونش و چند تا ماشین کوچیک رو برداشتم ، زیر انداز رو پهن کردم ، یسنا هنوزم نگاه میکرد - نهار میمونی؟ دوباره تکون سر جواب رد داد «باشه» ای زمزمه کردم و بی توجه بهش با یونا بازی میکردم به هر حال اگه خودش میخواست به حرف می اومد

- مامان اینو بگیر

به امبولانسش اشاره میداد ، صدای اژیر امبولانسشو دراورده بودم و اونم صدای آژیر ماشین پلیسشو در اورده بود ، صدای زنگ دمادم خونه بلند شد ، نگاهم به ساعت افتاد هنوز مونده بود به اومدن میران ، اومدم از جا پاشم که یسنا زودتر دوید سمت در - من باز میکنم

صدای یونا بلند شد - مامان من گشنم

با گفتن این حرف میران هم وارد شد ، از جا پاشدم و با همون امبولانش توی دستم به سمتش رفتم - سلام چه زود اومدی بیا تا دست و روتو بشوری میزو حاضر میکنم یونا هم گشنش شده یسنا تو هم میمونیا

نگاهش به اسباب بازی های یونا افتاد - یلدا اینا چیه؟

متعجب نگاهش کردم - خب بچه داشت بازی میکرد به روش خندم بازیش تموم شه جمع میکنم

نگاه به پشتم کردم یونا نبود - یونا مامان؟ بابایی اومده

نگاهم به یسنا افتاد دستش جلوی دهنش بود ، اینم یه چیزیش میشه ها...

اروم به میران گفتم - براش ابنبات چوبی خریداریی؟

اومدم از کنارش رد بشم که دستمو نگه داشت - یلدا تو قرصتو نخوردی؟

- قرص؟ قرص چیه دیگه بیا نهارتونو بدم بچمم گرسنس

هوار کشید - یلدا

از جا پریدم - چته؟ بچه میترسه! نه... خستم میکنن به کارام نمیرسم نمیخورم دیگه

کلافه با دلخوری نگاهم میکرد

همونطور که دستمو از دستش در میاوردم بوسه ای روی گونش کاشتم و گفتم : بیا ببین چی پختم برات اقا میران غذای محبوب شما و به پیشنهاد یونا سوپ کدو

بازوهامو گرفت - یلدا بس کن تمومش کن

متعجب نگاهش میکرد - زندگیمونو ازین بیشتر به جفتمون زهرمار نکن

صدای هق هق یسنا بلند شده بود...

- چی میگی؟

رو کردم به یسنا - تو چته دیگه؟

- یلدا بسه ، بسه به خووودت بیا

از فریادش اشک به چشم هام دویده بود ، آروم زمزمه کردم «دستم»

نه تنها فشارشو کمتر نکرد بلکم تکونم میداد و بیشتر فشار میداد - یونا نیست دیگه نیست این بازیو تمومش کن

صدام در اومد - یونا

- خفه شوووو ، یلدا فقط خفه شو ، یونا پنج ماهه که نیست

دستم شل شد و امبولانس اسباب بازی روی زمین افتاد و صداش بلند شد ، با صدای افتادن ماشین اسباب بای دستامو رها کرد ، ناباور عقب عقب میرفتم - دروغ میگی

اروم صدام زد - یلدا

جیغ کشیدم - دروووغ میگی پسرم همینجاست

با دستهایی که گرفته بود تقلا میکردم و آغاز کردم اسمشو داد زدن - یووونا یووونا

سعی کرد در آغوشم بگیره اما یک لحظه هم آروم نمیگرفتم -یلدا اروم باش

- دروووغ میگی بچم اینجاست داشتم باهاش بازی میکردم

هوار کشید سر یسنا - عین ماست اونجا وانستا قرصاشو بیار

دوون دوون و اشک ریزون به سمت اشپزخونه میدوید

عقب عقب رفتم و به میز خوردم ، قهوه دست نخورده یسنا سرازیر شد سر میز

به ریختن قهوه سر سرامیک زل زده بودم ، صدای امبولانس توی سرم جیغ میکشید دست هامو به سرم گرفتم و جیغ کشیدم - خاموشش کن

تصویرها از جلوی چشم هام رد میشدن

میران قرص رو به زوی توی دهنم گذاشت مقاومت کردم اما دهنمو گرفته بود به سختی با دهنی خشک قورتش دادم

سوزش سوزنو توی دستم احساس کردم ،

کم کم بیجون میشدم لب زدم - نمیخوام بخوابم...

صداها توی مغزم پخش میشد... یونای من توی همین امبولانس لعنتی تموم کرده بود... به بیمارستان نرسید ، پرندم توی اغوش خودم پر کشیده بود...

برچسب: نویسنده: ابوالفضل رحیمی تاريخ: سه شنبه 10 شهريور 1405 ساعت: 1:40

صفحه بندی